X
تبلیغات
اسیر غربت (جدای)
 
 
بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشقترین باشیم...

 من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی!

 تو یعنی بهترین ، زیباترین ، عاشقترین ، لایق ترین....

 تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه...

 تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت...

 من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2010/11/3ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط سمیع آریا  | 
خاک

درادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2010/11/3ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط سمیع آریا  | 
منتظرت می مونم رزیــــتـــــا.....

                                        
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود
کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم
اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم
قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من
سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من
چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم
دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم                       
  نوشته شده در  2010/11/3ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط سمیع آریا  | 
پدر همان یار قدیمی من

پدر همان نورآفتاب من

پدر صدای تو در گوشهایم دایم زمزمه میکند

نباشد روزی که ان صدارانشنوم .......

پدرحضورت درکنارم سنبل شادابی ونشاط من است.

پدراحساس آزادی ورهایی میکن وقتی دست

نوازش برسرم میکشی. نگا هم میکنی و بو سه ای برصورتم میکاری.

احساس غرورمیکنم پدر.افتخارترین شخص برای من. ک

کسی که تمام زحماتش رانثارمنکرد

که من آینده روشن داشته باشم

باشد روزی که به من افتخارکنی

دوستت دارم    پدر جان

  نوشته شده در  2010/11/3ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط سمیع آریا  | 
!!!<<<......به نام خداوندی که در همین نزدیکی هاست.........>>>.!!!!
 

 

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شيدايی در آن آيينه ی سيما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايی نداشت
گرچه روزی همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

...............................................................

بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان



ادامه مطلب
  نوشته شده در  2010/10/15ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط سمیع آریا  | 
نامت چیست ؟ آدم     فرزند ؟ من را نه مادری و نه پدری . بنویس اولین یتیم عالم خلقت.

محل تولد ؟ بهشت پاك       اینك محل سكونت ؟ زمین خاك

آن چیست بر گرده نهاده ای ؟ امانت است

قدت ؟ روزی چنان بلند كه همسایه ی خدا اینك به قدر سایه ی بختم به روی خاك

اعضای خانواده ؟ حوّای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز

تولدت ؟ در روز جمعه ای، به گمانم كه روز عشق

رنگت ؟ اینك فقط سیاه از شرم یك گناه     چشمت ؟ رنگی به رنگ بارش باران كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟ نه آن چنان سبك كه پرم در هوای دوست ، نه آن چنان وزین كه نشینم بر این زمین

جنست ؟ نیمی مرا ز خاك نیمِ دیگرم خدا

شاكی تو ؟ خدا      نام وكیل ؟ آن هم فقط خدا 

جرمت ؟ یك سیب از درخت وسوسه    تنها همین ؟ همین

حكمت ؟ تبعید در زمین

هم دست در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای ؟ كمی        ز چه ؟ كه شوم من اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده ؟ بلی     كه ؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای ؟ دیگر گلایه نه ، ولی ...     

ولی ... كه چه ؟ حكمی چنین آن هم به یك گناه ؟!!!!!!!!!!!!

دلتنگ گشته ای ؟ زیاد       برای كه ؟ تنها برای خدا

آورده ای سند ؟ بلی        چه ؟ دو قطره اشك

داری تو ضامنی ؟ بلی          چه كسی ؟ تنها كسم خدا

در آخرین دفاع ؟

می خوانمش كه چنان اجابت كندم دعا.



ادامه مطلب
  نوشته شده در  2010/10/15ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط سمیع آریا  | 

سلام

سلام به آغازت که هنگامه ی تمام شدن من بود ...

آری !

تو آغاز شدی ، وجود یافتی و من وجود را رها کردم و پایان گرفتم

با توام ای مادر من !

                      ای طبیعت !

با تو که پدرم عاشقت بود و چون خواستن تو را خواست وجود را از او گرفتند و تولد را به جای آن نشاندند ...

آدم عاشق طبیعت بود و نه حوا که حوا مادر من نیست

من از نسل طلوع و غروب سربی رنگم ، نسل آفتاب ، نسل باران ، نسل سیب ... نسل طبیعت !

و طبیعت نسل ندارد ...

من حرام عشق پدر به مادر شدم ... نابود شدم و تولد گرفتم ....

وجود را بخشیدم تا شکم را آلوده ی میوه ی ممنوعه کنم ...

مادر!

اینجا هوا تنگ است ... بی رنگ است و عشق کرم شب تابی است که در پیله ی هوس های زیرشکمی خفته و فقط شب ها پیله می شکافد

و دوستی

آه از دوستی و دوست و دوست داشتن نمی دانم چه می توان گفت که فراموش شده و واژه ای برای گفتن آن نمانده ...

تنها واژه ای از جنس فریب شده ...

تو مادر

          تو دوست من

                         عشق تمام لحظه های من

حال هوا رو به بهبودیست ، آسمان منتظر است ...

من و تو و خلوت بی انتهای شب ...

دلم تنگ است ...

نه برای «او» که برای دوستی ، برای دوست ، این واژه ی گمنام

کجا می توان یافت ؟؟؟؟؟

  نوشته شده در  2010/10/15ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط سمیع آریا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM